امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

شیرینی زندگی ما

اولین مروارید

سرانجام بعد از کلی انتظار و سختی، اولین مروارید پسر گل ما دیده شد. نتونستم عکسی ازش بگیرم ولی خیلی جالبه وقتی بهش هویج می دهم بعد از مدتی سراسر هویج سوراخ های ریزی دیده می شود. اون یکی مروارید هنوز در آستانه بیرون زدن است. پس ثبت می شود : " در تاریخ 7 ماه و 5 روزگی امیرحسین، اولین دندان جوانه زد".  
29 فروردين 1392

نظرات دیگران

خیلی ها برای اولین بار امیرحسین رو در دید و بازدیدهای عید می دیدند و اولین سوالی که می کردن این بود که شبیه مامانشه یا باباشه؟ و هر کس نظر خاصی می داد و البته اکثرا نظرات شبیه هم بود. من هم عکس کوچیکی های خودمونو درست کردم و همراه امیرحسین اینجا گذاشتم، تا شما هم پی ببرید امیر ما شبیه باباشه یا مامانش پیوست : گشتم تا موقعیت ها در هر دو عکس مشابه باشد   ...
23 فروردين 1392

تعطیلات خود را چگونه سپری کردید؟

امسال اولین سال نوی امیرحسین در کنار ما بود. البته پسرم در زمان سال تحویل خواب بود و نو شدن سال رو با چشم خودش ندید. سال تحویل هم در کنار خانواده بابایی در خانه خودمون توی تهران جشن گرفتیم و روز سوم عید عازم قم شدیم. امیرحسین امسال کلی عیدی گرفت و کلی شاد بود. ( امیرحسین در کنار پسر دایی های من همراه با کادوی عموجونش در دست) تا روز 10 عید به دیدو بازدید گذشت و بعدش همراه با مامان بزرگ و خاله و دایی به تهران برگشتیم. و اولین بارهای زیادی برای امیرحسین رخ داد. برای اولین بار پسرم برج میلاد رو از نزدیک دید. برای اولین بار با کالاسکه اش توی یک هوای بهاری به پارک رفت و برای اولین بار سیزده  رو در پارکینگ به در کرد.( آخه به دلیل شلو...
18 فروردين 1392

شروع غذای کمکی

از دیروز غذای کمکی امیرحسین شروع شد. طبق دستور دکترش غذای امیرحسین به شرح زیر است: هفته اول : فرنی آرد برنج هفته دوم : فرنی نشاسته هفته سوم : حریره بادام هفته چهارم : سوپ هر روز سه نوبت، از ١-٢ قاشق مرباخوری شروع می شه و  به ٧ قاشق در پایان هفته می رسه. ( دکترش در مورد تغذیه کودکان خیلی حساسه و این نوبت ویزیت بیشتر شبیه کلاس آموزش آشپزی بود تا ویزیت ماهانه. طرز تهییه همه رو برام توضیح داد) ولی نکته مهم این بود که دیروز، امیرحسین فرنی اش رو دوست نداشت. امروز به جای شیر از شیر خشک و مقدار کمتری شکر استفاده کردم. اوضاع یکم بهتر شد. ولی به این نتیجه رسیدم غذا دادن به این بچه نیاز به انرژی خیلی زیادی خواهد داشت. پیوست ١: ام...
21 اسفند 1391

حاجی کوچک

امروز پسرم حاجی کوچکی برای ما شد. کلاهی که دایی علی رضا براش آورده بود رو پوشید و من به این نتیجه رسیدم اگر این بار به مکه برویم پسرم همراهمان خواهد بود و چقدر حاجی زیبا و کوچکی خواهد بود. ...
18 اسفند 1391

یادمان نرود...

این وبلاگ را برای این ساختیم تا خاطرات روزهای پسرمان باشد، تا یادمان نرود چه روزی اولین بار غلت زد، چه روزی اولین بار نشست و چه روزی اولین بار به حرف آمد و .... ولی روزمرگی های زندگی نمی خواهد این اجازه را به ما بدهد و کاش در این جدال ما پیروز شویم بر ثبت این رویدادها. پسرم در این ماه درست در 5ماه و 14 روزگی اش بدون کمک نشست، البته هنوز اول راه است و نیاز به حمایت بسیار دارد. و اولین گام هایش را در خانه جدید، بر روی زمین پهناور خدا گذاشت. امیرحسین در آستانه ورود به هفت ماهگی در تلاش است تا با کمک روروئک، قدرت عظیم قدم برداشتن را بیاموزد. و چیزی که دیشب در نوشتن این مطلب مصممان کرد، اولین غلت امیرحسین در حالتی که بر روی دستانش...
18 اسفند 1391

خانه جدید- شروع رسمی زندگی سه نفره

بالاخره این خونه جدید، تحویل ما داده شد. البته آقای پدر کلی تو زحمت افتاده بود و حسابی خسته شده بود. ما( من و امیرحسین) به همراه مامانی و بابابزرگ و خاله و دایی جمعه امدیم تهران و رسما خونه جدید افتتاح شد. هفته گذشته همش کار بود و کار،جا دادن یه عالمه اسباب توی یه خونه نقلی، کار خیلی سختی بود تنها چیزی که در این حین به همه روحیه می داد، غذاها و دم نوش های خوشمزه زن عمو بود. بالاخره بعد از مدتها، رسما زندگی سه نفره ما زیر سقف خونه خودمون شروع شد. خدا لطفشو از ما دریغ نکنه. اینم  عکس امیرحسین تو خونه جدید وقتی داره با مامانی و خاله حرف می زنه.     ...
14 اسفند 1391